درد واره ها

دردهای من 

جامه  نیستند تا ز تن  در آورم 

چامه و چکامه نیستند تا به رشته  ی سخن در آورم

نعره نیستند تا ز  نای جان  بر آورم

دردهای من نگفتنی ست...

دردهای من نهفتنی ست...

درد های من 

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست......درد مردم  زمانه ست

من تمام استخوان  بودنم 

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند !

انحنای روح من 

شانه های خسته ی غرور من 

تکیه گاه  بی پناهی دلم  شکسته ست

کشف گریه های بی بهانه ام

بازوان  حس شاعرانه ام

زخم خورده ست 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا ؟! 

این  سماجت عجیب پافشاری شگفت  دردهاست...

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم....

حرف حرف درد را در دلم نوشته ست

دست  سرنوشت خون درد را  با گِلم  سرشته است

پس چگونه سرنوشت  ناگزیر خویش را رهــــا کنم ؟ 

درد  رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه ی  من رنگ و بوی  غنچه را  ز برگهای توبه توی آن جدا کنم ؟

دفتر مرا  دست درد ورق میزند 

شعر تازه ی  مرا  در گفته ست 

درد هم  شنفته ست پس در این میانه  من از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست ....

درد نام دیگـر "مــــــن" است .....

من چگونه خویش را  صــــــدا کنم ؟ !!

 

ق.امین پور-اردیبهشت67

/ 0 نظر / 7 بازدید