روزی که نکوست از صبحش پیداست

 

امروز  صبح  که بیدار شدم  بارون  می اومد ... تند  و کوبنده  { همیشه  دوس دارم  وقتی دارم میخوابم  یا  وقتی از خواب بیدار میشم  صدای بارون  رو  بشنوم }
صبح خوب شروع  شد 
از خونه  زدم  بیرون  ... تو ماشین بودم که  رادیو  رو  روشن  کردم  ساعت هم  7:57 دقیقه  بود ...  گوینده داشت یه متنی در مورد  امام رضا میخوند و کم کم  تیک تاک  دقیقه ها  رسید  به  ساعت  8  و صلوات خاص  امام  رضا   ...... 
صبحم  عالی شد  ....

وقتی دیشب اینهمه برنامه ریزی کردم برا کارای امروز فکر  نمیکردم  منتفی  بشه  و من  اینجوری کله  سحر تو خیابون  زیربارون آواره  بشم  . هه  برا همین  رفتم  بانک که تا  شلوغ  نشده  به کارام  برسم و  بعد یه فکری به حال  سرگردونیم  بکنم  .  بعد از  20 مین  از بانک  زدم بیرون و  زنگ  زدم به  یه  حاجی  ولی  گفت خودم  ساعت 10 بت زنگ میزنم  و  هرجا بودی  میام  برا  دادن  یه خبری . مام گفتیم چشم . 
بارون کمتر شده  بود ولی  همچنان  صورت رو خیس میکرد .....
خیابونا هم که خلوت  بود  از  آدما  { همه تو ماشینا چپیده  بودن }
دریا هم که مسلماً طوفانی بود
دیگه  مسیرمو عوض نکردم  ... مستقیم رفتم دریا ....  خیلی کم پیش  میاد که کله  صبح  بتونم برم  دریا .  امروز ولی از هر جهت  خوب بود برا اینکار ..
خیابون  ساحل  هییییییچکی نبود  ... موجای دریا بازم وحشی شده  بودن ...عینک عااااااااااشق دریای طوفانی ام   و صدای موجاش و رنگش که انگار پررنگ تر میشه 
کاملا متوجه  نگاه  بعضی آدمای تو ماشینای گذری  میشدم که  با تعجب  نگام میکردن  که او موقع صبح دارم میرم  لب  آب 
سنگا  خیس بودن  نمیشد  بشینم  ... چندتا عکس  گرفتم  و به چندتا چی فکر کردم  ... انگار جا قحط بود ! انگار وقت  قحط بود که  اون موقع  باید  .... !!!! هرچند صدای چندتا کلاغ  پارازیت مینداخت وسط بلندبلند فکر کردنم  .... {از کلاغ  بدم میاد } بعدم که برگشتم   

عکس  دریا 

 

عکس دریا 

 

عکس دریا

 

عکس دریا

 

عکس دریا

 

عکس دریا

 

عکس دریا

تصمیم گرفتم برم کتابخونه  که  تو همون خیابون  بود  ....  ساعت دیگه 9 شده  بود ولی  جالب اینجا بود که تو کتابخونه  هیچکی جز من  نبود { تو سالن مطالعه اش}
دوتا مجله  انتخاب کردم  برا خوندن ... یکیش سینما  / یکیش  هم  مجله ی جذاب داستان (همشهری){ داستان کوتاه نویسنده های ایرانی و خارجی  }

مجله داستان- عکس 


هم کلی  مطالعه کردم ... هم  از خوندن اون داستانا لذذذت  بردم . هم خوابیدم  هم به  چندتا کارای نوشتنیه بادکرده رو دستم  رسیدم
تو مجله  سینما  یه مصاحبه جالب از بهزاد  فراهانی خوندم در مورد دخترش گلشیفته  ! و پیوستن اش به قافله ی هنرجهانی  و  حرفای  عجیب غریبی ک میزد .... !! بیخیال 

یه  خبر دیگه هم  در مورد دفن  گروه موسیقی "سگ زرد" که زیرزمینی بودن و تو نیویورک  طی یه  حادثه ای به قتل رسیدن و  بعدم با پول دولت  منتقل شدن به ایران و  با مجوز  تو  قطعه ی هنرمندان  بهشت  زهرا  و  بعدم ک معاونت سینمایی  تکذیب کرد که  100 میلیون  برا انتقال  این اجساد  داد ... !!!

بعدم که  چندتا اتفاق معمولیه متمایل  به خوب افتاد  و  ساعت 4  بعدازظهر  اومدم خونه 

/ 5 نظر / 57 بازدید
روز هفتم

چرا با این عکسات دل مارو مییسوزونی !هان؟؟؟؟؟[گریه] خب منم دلم میخواااااااااااد [گریه] امیدوارم هر روز که شروع میشه ، یه شروع خوب باشه واست با اتفاقای خوب[گل] آجی جووونم قالبمو عوض کردم..ببین درست شد یانه..اصن یه اتفاقای عجیبی میفته وقتی میام وبم ..نمیدونم پرشین با من چرا اینجوری میکنه.. مثلا امروز داشتم نظراتمو نگا میکردم یهو پرتم کرد بیرون[تعجب][ناراحت] و یا چن تا مشکل دگ...بعدم که ادامه مطلبمو نمیزد واسم ..چرااااااااااااا ینی؟[عصبانی]

علی

یه نفر . یه روز خوب // خیلی خوبه

کویر

سلام چرا اخه از کلاغ بدت میاد ؟ گناه داره تفلی ! کلاغ مخفی کار ترین حیوان در زمین در امور جنسی هستش ! شنفتم کسی تا حالا جفت گیری کلاغ رو ندیده !![متفکر] اخه این جیزقیل موج رو شما طوفان میبینین !!! موج جوب اب بالای خونه ما بیشتر از اینه !![نیشخند][زبان] فراهانی از دخترش خیلی طرفداری میکنه !البته شنفتم ! شاید هنوز فیلمای دخترشو ندیده ! شایدم خودشم همون تفکر رو داره ! که در اونصورت جای سواله که چرا میزارن تو سینما ایران باشه ![ابرو]

مونا

سلام. حال شما؟ خوش به حالت که دریا انقد بهت نزدیکه.[لبخند]