داستان جالبی بود برام .... از همون مجله ی داستان

دیوید  برنت - ترجمه و تنظیم : احسان لطفی 

من روز کریسمس (4 دی 57)از کراچی به تهران رسیدم و از فرودگاه یکراست روانه ی هتل اینتر کنتیننتال(لاله) شدم.صبح روز بعد وقتی رفتم رستوران بام هتل ،دیدم نان صبحانه حسابی بیات است و من که همیشه یک خودگردان چاره ساز بوده ام  تصمیم گرفتم دنبال نان تازه بزنم بیرون .از میز پذیرش سراغ نزدیک ترین نانوایی را گرفتم و پنج دقیقه پیاده رفتم تا پیدایش کردم.هفت و نیم صبح بود و ده نفری در صف نان ایستاده بودند که مطمئن ام از دیدن یکی مثل من  ، کمابیش یکه خوردند  (خودتان عکس را ببینید  ، مال چندروز بعد است  که  برای نفوذ در ترافیک تهران  موتور گرفتیم اما قیافه ام کلا همین  بود) .

 داشتم با شگفتی نانوا را نگاه میکردم  که نان پخته را به  دیواره ی تنور میزد تا   سنگ های کوچک چسبیده به آن جدا  شوند  ، یکی از  آدم های توی صف  پرسید  کجایی ام ؟ و من خبط کردم و گفتم  " نیویورک " .خیلی زود جوری که انگار صرف  صرف آمریکایی  بودن مرا ناگهان به  نماد همه ی چیزهای ناگوار  تبدیل کرده  باشد  ، چندتا  از آدمهای  توی صف  طوری نگاهم کردند  که  میگفت " حتی نان  صبح مان هم از دست این  یانکی ها در  امان نیست " یکی دونفرشان حتی شروع کردند  به سرزنش کردن  من  (با انگلیسی رسا ) انگار من جیمی کارترم و همین  تازگی یک محموله   اف14 به شاه فروخته ام  .
بالاخره هر طور بود توضیح دادم که من فقط برای روایت داستان شان آنجا آمده ام و حسابم واقعا با رییس جمهور  و سیاست های آمریکا  سواست . 
از  ان صبح  به  بعد تصمیم گرفتم  اهل " پاریس " باشم ؛ آیت الله خمینی هنوز در نوفل لوشاتو  بود و بنابراین  فرانسوی ها وجهه ی  خیلی بهتری داشتند .فرانسوی ام بدک نبود  و زندگی ام  را  به عنوان یک عکاس در  ان 44 روز اندکی آسان تر کرد .

/ 12 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روز هفتم

جالب بود آجی [متفکر] ممنون[گل]

پرنسس تنها

خانوما ﻫﺮﭼﻰ ﺑﺎ ” ﻭﺍﻱ ﻓﺎﻱ ” ﻭ “ﻭﺍﻱ ﺑﺮ ” ﻭ “ﻭﺍﻱ ﻣﮑﺲ ” ﻭ ” ﻭﺍﺗﺲ ﺁﭖ ” ﻛﺎﺭﻛﺮﺩﻳﻦ ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻗﺘﺸﻪ ﺑﺎ ﻭﺍﻳﺘﻜﺲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻴﻴﻦ!! ﺁﺧﻪ ﻋﻴﺪ ﻧﺰﺩﻳﻜﻪ سلاااااااااااام بربانوی اردیبهشت...خوبی بانوی من؟

مهسا

دوستی مثل متکا میمونه وقتی خسته ای بهش تکیه میکنی وقتی خوشحالی بهش تکیه میکنی وقتی غصه داری روش گریه میکنی وقتی شوخیت میگیره پرتش میکنی وقتی سرت شلوغ از جلو دست و پا برش میداری اما دیر یا زود باز هم بهش احتیاج پیدا میکنی به سلامتی همه دوستای با معرفت[ماچ]

مهسا

سلام اجی رهااااااااااااااای خودم خوبی؟؟؟شرمنده چن وخ بود نیومده بودم نت اگه میومدم حتما میومدم ب اجی سر بزنمااااا دلم برات خیلییییییییییییی تنگولیده بود ماااااااااااااااااااااچ[ماچ]

مهسا

راستی پست اخرت خیلی خوب بود اجی رهااااااااااا منم میخام توی اون خونه مهمونت باشم میشه؟؟؟؟[مغرور][نیشخند]

حسین

سلام رها خانوم.عید نوروز رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم.امیدوارم که سال خوبی در پیش داشته باشین

پویا

آنقدر ها هم روی وقار من حساب نکن … قطب زمین هم که باشم تو را که میبینم یخ هایم آب میشود .. [گل]

وحید

این رو باید برای پست بالا می ذاشتم اما نظراتش غیر فعاله. این دفعه اومدی تهران یه سری هم به پارک جمشیدیه بزن، من خیلی دوستش دارم. در ضمن پیشاپیش عید رو هم تبریک می گم شاید اون موقع نباشه که بخوام تبریک بگم.

khodai

پروردگارا ، در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانمان آرامش ، به بیداریشان آسایش ، به زندگیشان عافیت به عشقشان ثبات ، به مهرشان وفا ، به عمرشان عزت به رزقشان برکت ، و به وجودشان صحت عطا بفرما ، آمین سال نو بر شما مبارک[گل][قلب][ماچ][بغل]

کویر

خدمت رسیدیم تبریکات عید رو چند ساعت جلو تر عرض کنیم خدمتتون خانوم خبر نگار [پلک][گل] سالی پر برکت و پر از ماهی کبابی براتون ارزو میکنم [نیشخند]