بانــــویـــ ـ ـ اردیبـهشــتــــ ـ ـ

یه ســــه حــــــــرفیِ بی نقــــــطه ؛ رهــــا

امروز 23 بهمن 1393

الان ساعت :    22:10 

طبق عادت این مدتا که  باس زود  بیدار میشدم  برا درررررس خوندن ، امروزم که  قرار نبود دیگه چیزی بخونم  ساعت 6 بیدار شدم .... تاریکه تاریک بود همه جا ...ساکته ساکت ...تنهای تنها هم بودم

از همون لحظه یه حال خوبی بهم دست داد.... هنوز تو جام  بودم که  داشتم  با خودم فکر میکردم امروز چیکار کنم که   بهم خوش بگذره ؟ !!!

بعد از نماز خودمو دعوت کردم به  یه  صبحونه ی تووووووپ ...اما تنهایی

ولی خوب بود

بعد از صبحونه  تلویزیونو روشن کردم ...همش خبر  حضور باشکوه دیروز مردم بود .... چون دیشب کل این خبرا رو دنبال کردم  کانالو عوض کردم ولی هیچی نتونست توجهم رو جلب کنه برا همین خاموشش کردم و  اومدم تو جام دراز کشیدم  و یه برگه  کوچولو گرفتم و برنامه های امروز رو نوشتم  توش

بعدش رفتم تو حیاط نشستم ...خیلی سرد بود اما  فکر کنم یه  20 دقیقه ای نشستم و یه عالمه فکر کردم ....به خیلی چیزا فکر کردم

به  امروزم....

به اینکه این  یک سال  چجوری گذشت ؟

 نتیجه اش رو  میگیرم ؟

به  فردا صبح

به  تموم شدن کنکور و  اینکه نمیدونم اونموقع چه حالی دارم ..راضی ام  یا شاکی ؟

خدایا کمکم کن که  راضی باشم  فردا ساعت 10 بعد از تموم شدن جلسه ی کنکور

به اینکه  بعد از کنکورم  قراره برم  تهران

به اتفاقایی که تو تهران قراره برام بیفته ...

به تولد  دوستم که  دقیقا  فرداست ...روز تولد  اون شده روز کنکور  من

و خییییییلی چیزای دیگه که  بهتره اصن گفته نشه .....

پاشدم  یه دستی به موهام کشیدم بعدم  آماده شدم که برم  بیرون ...کاری نداشتما ..همینجوری بی هدف

رفتم یه خورده الکی تو خیابونا گشتم ...بعد دیدم هیچی مث خونه بهم آرامش نمیده

رفتم خونه ...ناهار مورد علاقه ی خودمو یعنی مرغ سوخاری با سبزی ترش درست کردم ..بعد از نماز خیلی با تشریفات خاصی  تنهایی نشستم و ناهار میل کردم ...


موقع  ناهار دیگه ساعت حول و هوش 2 بود که  اخبار دیدم و گوش کردم ؛ بعدش هم اومدم  سراغ اتاقم که عین بازار شام بود ...همزمان آهنگ داریوش هم گذاشتم چون صداش فوق العاده بهم انرژی و آرامش میده

همه کتابارو جمع کردم و گذاشتم تو کمد و آهنگا رو همزمان با داریوش خان با  صدای بلند میخوندم .هه

 بعدم با این  پای مصدومم مشغول جاروبرقی کشیدن کل خونه شدم

کلی هم  بهم فشار اومد.... خداوکیلی

تااااااااا غروب مشغول کارام بودم ...وسایلای فردا رو اماده کردم ....

مداد – پاک کن- تراش- کارت ورود ب جلسه – شکلات و .....

لباسامم آماده کردم که  صبح کله ی سحر دوساعت نگردم دنبالشون

بعدم رفتم سراغ درست کردن شام...بازم خیلی به خودم ارزش دادم و کتلت درست کردم و تزیینش کردم

البته بنا به دلایلی مجبور شدم زیاد درست کنم


بعد از شام دوباره نشستم اخبار نیگا کردم ....اتفاقا خبر ما کنکوریا رو هم گفت ...کلی هم دستش درد نکنه که استرس تزریق کرد بهمون .هه

الان خونه و مخصوصا اتاق من کاملا رنگ و بوی تمیزی  و"  فارغ از کنکوری" به خودش گرفته و من واقعا از این اتاق حالا لذت میبرم ..... هه

یه چیز که خیلی برام جالب بود اینه که کلی از دوستام بهم زنگ زدن و  گفتن  ایشالا کنکورتو عالی بدی که بهمون شیرینی بدی ...اصن ناجور فشار آدمو میارن پایین ....

حالا جواب کنکور ما اردیبهشت میاد ..اگه" گوش شیطون کر"  ما  قبول شدیم (توکل بر خدا ) تولدمون هم هس ....این دوتا مناسبت باس باهم ترکیب بشن و  شیرینی بدیم به یه لشکر که اسم خودشونو گذاشتن "مفت خور"

دیگه الانم در خدمت شمام...خواستم بگم الان که برم تا یه مدتی نیستم کلا ....ولی تا قبل عید برمیگردم حتما...

خداییش دلم واستون تنگ میشه ...یه دنیا ممنونم که تو اینهمه مدت با  دعاهایی که میکردین و ابراز میکردین بهم ، موجب دلگرمیم شدین

ایشالا یه عالمه اتفاقای خوب و شیرین برا شما بیفته

عزیزای دلم همونجوری که  برا خواسته های خودتون دعا میکنین ....دعا کنین من فردا از پس سوالا بربیام که خستگی از تنم در بره

دوستتون دارم

یا حق

ارادتمند: رهــــا . ح

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط رهـــایی نظرات () |

Design By : Night Melody