بانــــویـــ ـ ـ اردیبـهشــتــــ ـ ـ

یه ســــه حــــــــرفیِ بی نقــــــطه ؛ رهــــا

امروز یکشنبه ست ....از صبح کله ی سحر تا  ساعت 2  یه جاهایی رفتم که تا حالا نرفته بودم...تجربه ی خوبی بود ... اتفاقات خوبی هم افتاد !

اما امروز یه  یکشنبه ی دیگه هم هست !

خبری که یک هفته منتظر بودم بهم برسه و  فکر میکردم خبر خوبی بهم خواهد رسید ، امروز ، همین یکساعت پیش رسید ولی خوب نبود .... خبـــــر خـــــوش نبود !

نمیدونم چی بگم ! از دیشب یه هول  و استرس و تلاطمی تو وجودم بود که  عین کوره  بودم ...داشتم آتیش میگرفتم بس که گرمم شده  بود 

هی به امروز فکر میکردم ...به صبح . به  ظهر . به  ساعت 2 . همه ی اینا گذشت و خبری نشد ....

ساعت 5 دیگه تموم شد ...ریختم ب هم 

میدونین چیه ؟

من بعضی وقتا حتی اگه  ساعتها بشینم و  گریه کنم  نه چشمم پف میکنه، نه قرمز میشه  ،نه صدام میگیره .....هیچیه هیچی ولی بعضی وقتا مثل امروز چندتا دونه اشک  ولی از روی یه  بغض ، یه ناراحتیه عمیق از دلم ؛ باعث شده که  چشمام  درد بگیره ....قرمز بشه ...پف کنه ... صدام  بگیره ..دپرس بشم 

نمیدونم! 

کار خداست ....لابد صلاح در اینه دیگه 

من خیلی برا  فهمیدن و درک کردن صلاح چیزایی که خدا برام میخواد، کوچیکم .... شاید بعدا بفهمم که  چی بود دلیل اینکه  اون خبر خوب امروز بهم نرسید ......! 

بهر حال  خداجونم ممنونم ازت .....شکـــــــر 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط رهـــایی نظرات () |

Design By : Night Melody