بانــــویـــ ـ ـ اردیبـهشــتــــ ـ ـ

یه ســــه حــــــــرفیِ بی نقــــــطه ؛ رهــــا

 

20 و 21 فروردین 93--چهارشنبه و پنجشنبه --از کله ی صبح  تا  ظهر  و  عصر  و شب و نصفه شب نیشخند

ساعت8و 18 دقیقه  ی صبح  با  آلارم گوشیم  از خواب بیدار شدم  ..هیچکس خونه نبود ، گوشیمم زیاد شارژ نداشت که  زدمش به  شارژ .بعد رفتم زیر کتری رو  روشن کردم ... بعدم رفتم  دست  و صورتم  رو  شستم 

امروز به نوعی اولین روز کاریِ من  بود....چشمکبعد از این چند ماهی که  کلا  کار خبری رو  تعطیل کرده  بودم  حالا  امروز یه جور هیجان  داشتم ...دلم تنگ  شده  بود  برا این کار بغل

کار خبرنگاری هم که  زمان و مکان خاصی براش منظور نشده...بیشتر باید جاهایی بریم که میشه  تولید خبر کرد نه مثل کارمندا صبح  ساعت 8 بریم  و  ساعت 2 یا 4 برگردیم خونه ...مژه یه وقتایی ممکنه ساعت 4 بعدازظهر تازه  استارت کار باشهخنثی

بگذریم ...

ساعت کار امروز من : ساعت 9 و نیمه و محل کارم  سالن  ارشاد

رفتم  صبحونه خوردم ...تند تند آماده  شدم  ولی نه اینکه  شلخته  باشمااااااا .نیشخند..در رو قفل کردم  و خواستم کفش بپوشم که  یادم اومد  اوف موبایلمو نگرفتم  نیشخند..دوباره  در رو  باز  کردم  و رفتم گوشیمو  گرفتم و  تند تند کفش پوشیدم  و  رهسپار شدم نیشخندبعد از یه کم  پیاده روی یه تاکسی گذری داشت  رد میشد  که  جلوشو گرفتم  سوارش شدم ....بعد یه جایی پیاده شدم ..بعد  دوباره تاکسی گرفتم  تا برسم  ب محل قرااااارررر نیشخند

هنوز شروع  نشده  بود ...ولی تو اون محوطه  چشمم به یه کسایی میخورد  که  یه  زمانی همکار هم محسوب میشدیم  و خیلی جیک تو جیک  بودیم ( منظورم اینه که  به خاطر  همکار بودنمون صمیمی بودیمخجالت ) چون یه مدت  نبودم کلا ،حالا که  سرو کله ام پیدا شده  بود انگار تعجب میکردن ...بعضیاشون خیییلی صمیمی بعضیاشونم   رسمی باهام سلام و علیک میکردن....رفتم  بالا ...یه اتاقی بود که  این آدم بزرگای جلسه توش بودن ...در زدم  و رفتم  تو و  معرفی کردم و نشستم و برام شیرکاکائو اوردن ولی سرد بود ناراحتیه کم صحبت کردم وخداروشکر اونجوری که میخواستم  پیش رفت همه چیز و   اومدم بیرون تو محوطهمژه

یه کم  با چشمم سرچ کردم آدما رو تا بالاخره  یکی رو  پیدا کردم که  قبلا باهاش خیلی صمیمی بودم و خیلی جاها  برا خبر رفتیم باهم ....یه  شب  باهم زندگی کرده  بودیم اصن نیشخند ...خلاصه انننقد سوال پیچم کرد که تا حالا کجا بودم و چرا  یهو غیبم  زد و  ..... منم  جواب سوالاشو  سه تا یکی میدادم ..مژه

خلاصه  شروع  شد  نشستی که  بخاطرش اینجا  بودم .... ولی آرزو ب دل موندم  یه  نشستی ، مراسمی، جلسه ای باشه  و  همون ساعت مقرر شروع  بشهخنثی ..همش با یه  تاااااخیر کلافه کننده شروع میشه

بعد از اینکه همه  اومدن مام رفتیم  و سوالامونو پرسیدیم و  جواب گرفتیم و پذیرایی شدیم نیشخند  و اومدم خونه و همه اینایی که گفتم تا  ساعت 2 و نیم طول کشید

بعد یکی زحمت کشید تا یه  مسیری رسوند  منو  که البته  بیشتر برای ارضای کنجکاوی هاش اینکار رو کرد خنثی

اومدم خونه دقیقا  عییین  جنازه  بودم...خیلی خوابم میومد ...ناهار و نماز  و  بعدم  سریییع رفتم  بخوابم ولی دلم پیش تنظیم این خبر بود ... 40 دقیقه هم درست و حسابی نخوابیدم که پاشدم  و  خبر رو تنظیم کردم ولی یه جاهایی گیر و گور داشتم ...خداییش باید اعتراف کنم که  انقد که  یه مدت  نرفته  بودم دنبال خبر  اصن  به کل  روش تنظیم  خبر یادم رفته  بود ..نمیدونستم چطوری باید شروعش کنم ....چشمم و کمرم  درد گرفته  بودخجالتخجالت

اومدم پای نت  ولی دیدم  یه مشکلی برا این کامپیوتر محترممون پیش اومده و  دوساعت حالا هی زنگ  بزن  این و اون ک  مشکل از کجاست ؟ و چطوری حل میشه ؟ سرعت نت هم که بخاطر ثبت نام یارانه ها از لاک پشت هم پایینتر بود ....عینک حسابی کفری شده  بودم 

تا  شب درگیر بودم ...به کسی هم زنگ نزدم که ازش بپرسم راه و چاه رو ؛ میخواستم خودم  کشف کنم که قبلا چطوری تنظیم میکردم خبرا رو یا  به  قول یکی از بچه ها "چطور خبر می بستم  اونم به  طور باقلوا " نیشخند وسطای تفکراتم هم  اهنگ داریوش رو میزدم که یه کم آرامش کاذب بگیرمخجالت

تاااااااااااا ساعت یک  و نیم  شب درگیر بودم ولی بالاخره موفق شدم ...نشستم تند تند تایپش هم کردم  ..میخواستم  ایمیلش کنم ولی بیخیال شدم  چون  خییییییلی خسته  بودم

و صبح  ساعت 5 از خواب بیدار شدم و  خبر رو  ایمیل کردم.نمازخوندم و دوباره خوابیدم ..

ساعت 8 دوباره بیدار شدم چون با یکی از همکارای گلم  قرار داشتم.

بعد از 6 ماه می دیدیم همو ...هر جفتمون ب هم گفتیم چقد تغییر کردی ؟ خخخخخخلبخند

ولی تحولات اون خیلی محسوس بود خداییش...از همه مهم تر عوض کردن ماشینش بود ..شیش ماه پیش ایشون  سمند سفید داشتن ولی امروز در کمال حیرت دیدم  لیفان خریده ...سفید ....گوشیشم عوض کرده  بود ...عینکش رو هم از خود راضی

قرار بود امروز کلی جاها  بریم ... ازینور به اونور ...هر جاهم  کلی طول میکشید ....حدودا 45 دقیقه – 50 دقیقه-یکساعت !

تنها چیزی که جفتمونو سرحال میکرد این  بود که  وقتی میومدیم تو ماشین  با  صدای تقریبا بلند و البته با  شیشه های بسته  اهنگ گوش میکردیم ...ب طور خیلی جدی جفتمون  معتاد به گوش کردن اهنگ  بودیم  و  یه جوری دوپینگ  بود برامون از خود راضی

ساعت 3  فارغ  شدیم از  اینهمه تلاطم و البته هیجان کاری برای من ....اومدم خونه و دوباره نهار و نماز  وخواب  نیشخند

ساعت 5 یکی از دوستای خییییییییییلی قدیمی زنگ  زد خونمون و  بیدارم کرد ....هم خوشحال شدم..هم متعجببغل

بعد از صحبت با اون  دوباره رفتم سر کارام...خیلی کار دارم  باز.....

خداروشکر که فردا جمعه ست ...هم استراحت  میکنم و هم کار 

اما  کارایی که الان دارم  رو نمیشه  بزارم برا فردا چون تا اخر امشب باید ایمیلش کنم

خسته نباشم واقعا ...نیشخند نه ؟ ابله

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط رهـــایی نظرات () |

Design By : Night Melody