بانــــویـــ ـ ـ اردیبـهشــتــــ ـ ـ
یه ســــه حــــــــرفیِ بی نقــــــطه ؛ رهــــا 
نويسندگان

آرزو خانم عزیز 

یه دنیاااااا انرژی مثبت گرفتم از پیامایی که گذاشتی 

خوش اومدی به خلوت من 

مسافرتم...به زودی جواب پیامات رو میدم 

 

عزییییییزی بانوی اردیبهشتیه نازنین 

[ ۱۳٩٦/٢/٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

امروز 

الان 

اول اردیبهشت 

جمعه

غروب

من 

ترانه حس غریب علی لهراسبی

 

خداجون نزن تو ذوقم مثل همیشه 

8 اردیبهشت --- اتفاق خوب 

خدایا  برای همه ی اتفاقای خوب زندگیم  فقط تو باید اوکی بدی  

منتظرم 

بی صبرانه 

[ ۱۳٩٦/٢/٢ ] [ ٤:۳۱ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

اردیبهشت ، هرکسی رابطه ی عجیبی با دل و حال دقایقش دارد

انگار که چیزی در وجود آدم به دنبال لبخند دوباره بگردد!

بی هیچ معطلی در آغوش بکش اردیبهشت را

هرچقدر هم دلگیر، یک روز اُمید، باغی پر از بهار را به دامنت می اندازد

و

بهشتی میشود لحظه هایت، بهتر از هر اردیبهشتی...

 

ماه خوشگل و پر از زیبایی و نعمت و سرسبزی و شکوه من ؛ 

" اردیبــــهشت "

برا همتون الهیییی شاده شاده شاد بگذره 

 

قلبماچقلبماچ

[ ۱۳٩٦/٢/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

سلام وقت بخیر 

 

بیانیه های رهـــــا انگیز در شبی آرام از فروردین 96 

 

1- لباس  خوب،فیت تن ، خوشرنگ و  خوش فرم خیلی تو اعتماد به نفس  آدم تاثیر داره 
سعی  کنید همیشه آراسته باشید و لباسای خوب تن کنید
لباس خوب  معنیش نیست که حتما گرون باشه ....
مثلا خود من ، همش بازار رو  شخم میزنم تا حتما موفق میشم یه خوشگل و ارزون اش روپیدا کنم ( هیچم خسیس نیستم- والا )

امتحان کنید بیانیه شماره 1 منو  

________________________________

2-با قران و خدا رفیق شیم
اینم تو اعتماد به نفس  خیلی تاثیرگذاره
چون پشت گرمی ات که به خدا  باشه ، آدما دیگه کیلویی چند و میتونی با  قدرت  یه ارتباط  مثبت باهاشون برقرار کنید

امتحان بیانیه شماره 2 بهتون آرامش  میده

_________________________________

3- کتاب بخونیم 
نه هر روز ... نه حالا هر  هفته
ولی  تو ماه  که میتونیم استارت شروع مطالعه یه  کتاب رو بزنیم 
من که دارم اینکارو میکنم

بیانیه شماره 3 اکیداً توصیه می گردد  

 

 امروز ساعت 13 ظهر - من و دوستم - ساحل _ به مناسبت تولدش 
با هدیه ی سورپرایزانگیزم ک کلی ذوق مرگش کرد  

 

[ ۱۳٩٦/۱/٢۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

سلام 

الحمدلله برا  روزای اولین ماه سال که  تونستم میزبان خوبی برا حس خوبم باشم از لحظه سال تحویل تا حالا 

امیدوارم  تعطیلات عید و  سیزده بدر  بهتون خوش گذشته باشه و یا لااقل معمولی  

امروز  ما سیزده بدر نرفتیم . اتفاقا  تو تنهایی سپری شد . خواهرینا رفتن تهران . برادر  مغازه . پدر  کوه . منو مامان هم موندیم خونه و تنهایی کباب درست کردیم و  یه سری کارای عقب افتاده ی مشترکمون رو انجام دادیم و بعدم  خوابیدیم  زیر پتو با  صدای بارون ! 

ولی  متوجه شدم که  آسمون به زمین نخواهد  آمد اگر سیزده بدر نریم ؛ 

هر روز سال میتونه  روز طبیعت باشه و  غیر از امروز  ، روزای دیگه  هم میشه  بریم تو دل جنگل و دریا و هرجا که نشونیه طبیعت خداست و  بساط کباب و عکس یادگاری و  خوش گذشتن ها رو فراهم کنیم و  آشغال نریزیم و  با احترام به  تموم کائنات خدا ، اونروز رو تو  حافظه ی بلندمدت قلبمون ثبت کنیم  

مثلا ؛ ما  10 بدر ( 10 فروردین) رفتیم  در دامان طبیعت  امسال 

خلوت ...  هوا هم گرم و آفتاب ... کنار یه رودخونه ، یه کم اونطرف تر  یه درخت پر از شکوفه  , کباب و  کلی عکس یادگاری  و یه سگ که  از همون اول  اومد پاسبانی کرد ازمون و کلی هم رفیق شدیم با این موجود باوفای دوست داشتنی (عکسشو میزارم) 

انقد اونروز حس خوب گرفتم از جنگل و طراوتش که حد نداشت
دراز کشیدم به آسمون و درختا نگاه کردم و نفسسسسسس کشیدم و تو دلم چه ها که نمیگذشت
بازم از خودم تشکر کردم که  اوایل امسال برا  احترام به خودم و کیفیت بخشیدن به  سال جدیدم، یه قدم برداشتم و از ته دل شکر خدارو کردم که این  اجازه و جسارت رو داد بهم  

با  بوی آتیش کیف کردم ....چند روز  بود که تو دلم هوای  رفتن به جنگل و آتیش درست کردن و  سکوت اون مکان رو  کرده بود و  خداروشکر یه موقعی رفتیم که هیچکی  اطرافمون نبود 

مناجات بدون نماز ... با چشم و قلب اونم جایی که  پر از سکوته و  خدا رو همه جا میبینی ... حتی  تو  چشمای مظلوم اون سگ که  وقتی براش  استخوون مینداختیم  انگار لبخند تشکرش رو هم میدیدیم

خدایا ممنونم ازت بخاطر اینهمه حس خوب ... بخاطر نعمت های قشنگت

 

ماه رجب  از راه رسید 

اسم و یاد این ماه منو یاد برکت و خیر میندازه .... امسال بیشتر  (الهی آمین)

اولین شب جمعه این ماه هم  مصادف هست با لیله الرغائب یا همون شب آرزوها 

گوشهای خدا پر از  آرزوست ...
آرزویی کن شاید  بزرگترین آرزوی تو کوچکترین معجزه خدا باشد 

امسال  اونروز که ما رفتیم جنگل  و طبیعت گردی , دقیقا پنجشنبه بود و وقتی برگشتیم خونه خسته و له بودیم همگی و نشد اون نماز مخصوص رو بخونم ولی به نیت این شب  یه نمازی خوندم و آرزو کردم ... یه عالمه آرزو بدون جنبیدن لب 
خیلی از  آرزوها به آرزوهای برآورده نشده ی قبلیم  اضافه شد 
و خیلی آرزوها هم خط خورد 
حسرت ها رو قورت دادم 
و خواهان انگیزه شدم برا ادامه ی راه زندگی 

خلاصه خیلی  ارزو کردم 
ولی یه چیز بگم ... ما همیشه ارزوهامون هم مشکل داره 
همش خدارو میزاریم تو امپاس 
کلی آرزو می کنیم 
امسال من موقع خواب ... ساعت حدودا سه بامداد ،شب  آرزوها  
داشتم از خدا میخواستم که  بزاره من دیگه گناه نکنم.... آخه مگه میشه 
مگه من  بنده ی معصوم خدا هستم 
منم آدمم و جایزالخطا 
برا همین  از جز به کل  ارزو کردم 
از  یه روز و یه هفته و یه ماه  استارت زدم که  خدارو کمتر با گناهام اذیت و ناراحت کنم
قدم های اول  رو باید کوچیک برداشت ؛ شنیدین که میگن  سنگ بزرگ علامت نزدنه
مگه خدا از ما چی میخواد تا  ازمون راضی باشه
میانبرها زیاده ....
فقط اراده لازمه .... بیخیال نباشیم
هر قدم ما میتونه خدارو خوشحال کنه یا بر عکس ناراحت
مهمترین آرزوی امسالم این بود ک ارتباطم با خدای خالق با اینهمه رحمت ، مث سال 95 نباشه
من سال 95 با خدا خوب  نگذروندم
الهی 96 متضاد بگذره ازین لحاظ

خدای خوب , امین , غفار و بزرگم .... کمکم کُناااااا 

آمین  

 

 

روز کاری  برا  90 درصد شغل ها از فردا رسماً شروع میشه 
امسال الهی  به کار مردم بیشتر رسیدگی بشه
انتخابات در پیش داریم ....
بخاطر شام و سیب زمینی و سیمکارت ایرانسل به یه کاندید نالایق رای ندیم

 

روز و روزگارتون خوش ... همراه با سلامتی  
فعلا تا  بعد   قلب   

رهایی 

[ ۱۳٩٦/۱/۱٤ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

سلام صبح بخیر ... امروز ۷ فروردین ۹۶ . ساعت ۸:۴۴ دخیخه ست

سال نو مبااااااآااارک ...
الهی به لطف خدا سالی پر از روزای خوب و خیر و پربرکت باشه برامون... همراه با سلامتی

 

 

شیش روز از سال ۹۶ گذشت،معمولی هم گذشت . مهمونداری و مهمونی رفتن ک اکثرشو من نرفتم جز خونه دایی که اونم ب بهونه ی خرید رفتن بود . حالا بماند که چه بحران ریزی رو طی کردیم اونروز 

پنجشنبه ی اول سال هم رفتیم بابلسر . چقد خونه های شهر از روی برج افسون کوچیک بود

چقد دریا از اون بالا قشنگتر بود

چقدم اخر هفته شلوغ پلوغی بود .۹۰ درصد ماشینا پلاک تهران ک همشون تو فروشگاههای برند اطراف شهر ولو بودن. ادمای مختلف با مدل و ریخت و ترکیب و ماشینای مختلف ک هیچی نمیشد فهمید از درونیات و بیرونیاتشون

رفتیم شهرک دریاکنار.... چقددددد بزرگ بود و چقد شلوغ

چقد همه آزاد. به قول یکی انگار اونجا انقلاب نشده

همه راحت و باز و . .... بودن ...

اوف چه خونه هایی داشت شهرک . چه ماشینایی. خودش ب تنهایی یه شهر بود و نیاز ب شهردار داشت برا اداره اش 

فضای سبزش محشر 

آخرش ختم میشد ب دریا 

کافی شاپ و بانک و هتل  و محل پر از ارامش برا تمدد اعصاب بس که قشنگ و دلباز بود 

چقد سطح زندگیه ادما تفاوت داره باهم . دخترایی که یه ماشین ۵۰۰ میلیونی سوار میشن و با وضع بی وضعی رو کول پسرا سوارن و ماشینا رو دو تا یکی میکنن به مقصد مشترک و ....

اصن ولش کن 

ما تو دنیای عجیب غریبی زندگی میکنیم ... اما مقایسه ممنون /قضاوت ممنوع /حسرت ممنوع/

فردا ۸ فروردین و تولد یه دوست 

امروز فوت یهوییه زنموی دخترخاله

مامان من آدم پیچیده ایه (حالا نه که بد باشه ها - از هر جهت میگم)بنظر میرسه ساده باشه (از بیرون انگار) ولی نه ؛ ادم ساده ای نیس

کشف مامان خیلی پروسه ی درگیرکننده ایه و اینو ب کرّات سر هر مسئله ای میفهمم ... فقط خدا عالِمِه 

اولین توصیه سال ۹۶ به خودم اینه که جوری زندگی کن که فکر کنی امروز آخرین روز عمرته 

خوبه واقعا با این فکر بگذرونی روزاتو چون نه عمرت رو بلند میبینی برا دست زدن ب هرکاری و آدم نبودن و .... نه انقد کوتاهه ک فرصت برا جبران نداشته باشی و هی بترسی

درست و با کیفیت زندگی کن رهایی

 در همین راستا ۳و۴ فروردین گامی برداشتم برا کیفیت زندگی و آرامشم... مرسی از خودم 

فانتزیه صفر شدن با فرخی هم به تحقق پیوست الحمدلله و یکی از شیرین ترینای سال ۹۵ من همین موضوع بود 
سال ۹۶ برا کیفیت بخشیدن ب ارامشم دیگه نمیزارم اینهمه متحمل استرس و فشار بشم

چقد هوای امشب خووووب و آروم و عاااااالیه
جون میده برا اینکه تا صبح بیدار باشی زیر  آسمون و سکوت شب حال کنی  با خودت 

 

 

حالم خوبه .... 

 

[ ۱۳٩٦/۱/٧ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ رهـــایی ]

سلام ..... 

تقویم 23 اسفند و ساعت 40 دقیقه ی بامداد رو نشون میده  در حال حاضر 
ازونجایی که کلمه ها همش موقع نوشتن از ذهنم پرواز میکنن مجبورم به دفعات این نوشته رو تکمیل کنم  و هر سری هم تاریخ و ساعت میزارم  صرفا جهت یادگاری  

حال دلم  خاکستریه ... خوبم دو شب ولی  خوب نیستم  چندماهه

نمیدونم سال 95 و روزای اول فروردینم چجوری شد ... اصلا یادم نیس
واقعا چجوری شروع شد که  ادامه اش  این  سالی بود که رقم خورد برام ....
پررنگ ترین نقطه و ویژگیه امسال " پرکار" بودنم بودنم ( لاحول و لا قوه الا بالله )
نق نمیزنما ولی واقعا امسال  کم استراحت کردم.... امسال کم مال خودم بودم 
امسال خیلیییی اشتباهات ازم سر زد که اگه یه کم فکر میکردم میتونستم  اون اشتباهات رو نکنم
امسال  فاصلم از عشقم زیاد شد و  با وجود تلاش اون ، من هی فاصله گرفتم و  فاصله گرفتم و پشیمونم بابتش
امسال شکستم از  بعضی رفتارا ...
شکستن هایی که هنو صدای  خرد شدن تیکه ی دلمو دارم با خودم حمل میکنم چون هر لحظه تازه میشن با بعضی اتفاقها و حرفا و رفتارا  
تحملم کم شده
یه کم بدخلق شدم
ولی هنو رفیق صمیمیه خودم هستم  
آخ ... دریا
چقد امسال کم رفتم دریا ... چقد ساحل و من دلتنگ هم هستیم  که این روزا قراره برم برا  بالانس  اخره سال

هنو فروردین نیومده ، برا اومدن  اردیبهشت  انتظار میکشم و خوشحالم ...
امیدوارم عمرم به دنیا باشه تا اونموقع  

 دلم میخواد خرید کنم... یه عالمه 
کفش  کِرِم رنگ
لباس ازمانتو گرفته تا لباس  خونه
شال و روسری
ولی نه فعلا جایز نیس اینهمه ولخرجی.
هرچی لازم بود خریدم

سال 95 من  یا بیرون از خونه گذشت ، یا توی خونه و پای کامپیوتر و خبر و کار و  عمل ب  تعهدی ک  گاهی اوقات کلافم میکرد
و تنها رفیق و همدمم گوشیم بود و  آهنگای  جدید و  قدیمی های  کامپیوتر که  حالا دیگه  گوش نداده همشونو از حفظم ..از بس خوندن تا من حوصلم سر نره و خوابم نگیره

خواب هم رفیق بعدیم بود ... کتاب و خیابونا هم سومی !   

 

هم اکنون :ساعت 19: 1 بامداد پنجشنبه 27 اسفنده 

 امروز از ساعت 8 رفتم بیرون و  ساعت 6 غروب برگشتم. از یه طرف کارا و پیگیری هاشون از طرف دیگه عکاسی  از بازارمحلی اینجا و بعدم لابلاش خرید  کردن و  یه  ددر  صمیمی با یه دوست  مهربون به صرف کباب .....
عااااااااااااااالی بود امرووووووووووز 
 خیلی خوش گذشت 
دوتا بلوز بنفش و سیاه سفید راه راه و یه روسری بنفش  خریدم  
خیابونا و بازارا غلغله بود امروز
به خیلی چیزا کمتر فکر کردم و خیلی چیزا  هم  درگیر کرد فکرمو
اما خوبیه اینهمه کار اینه که حتی حوصله ی فکر کردن به دغدغه هات رو هم نداری بس  که خسته ای

فردا  احتمالا میرم  دریا با دوستم

هنو شهرداری ها با ما تسویه نکردن  بدهی  هاشون رو و ما همچنان منتظر و  مضطرب
خدایا کمک کن ....

افشین یداللهی،علی معلم,خسروشجاع زاده  که در فاصله چهار پنج روز یهو  خداحافظی کردید ازین دنیا ؛ روحتون شاد و در  آرامش   

 

وارد روز 27 اسفند هزارو سیصد 95 شدیم ... ساعت هم  1 بامداده ؛ آخرین جمعه سال 
اللهم عجل لولیک الفرج
بارون هم در حال باریدن .... با اینکه اهنگه  رضا یزدانی داره میخونه  و منم باهاش میخونم ولی صدای بارون  به گوش میرسه یعنی هی شدید و شدید تر میشه باریدنش ماچقلب قلب کاش تا صبح بباره و با  صدای باریدنش خوابم ببره 
دیشب رو  حروم کردم  باز  
امروز آخرین جلسه ی مهم سال 95 رو  رفتم 
آخرش یکی بهم بابت یه خبری کارت هدیه داد  و کلی ذوق زده شده چون منحصرا  متعلق ب من  بود  مژه  بعدم هدایای نوروزی خبرنگاران که البته شنبه کامل میشه 

در کنارش  رفتیم  شهرداریها و  با  حرفای عجیب و غریبشون در قبال پرداخت نصف و نیمه مطالبات مواجه شدیم  
با کلسی حرص و استرس و اعصاب خوردی

شهر  بوی عید گرفته .. شلوغ پلوغ
هر کی به یه نوعی کاسبی میکنه
بازار گل و وسایل هفت سین و ماهی قرمز هم که داااااااااااغ

از  خیلی از مغازه دارا راجع به وضعیت خرید و فروش و  قدرت اقتصادی مردم پرسیدم و همشون ناله  بودن متاسفانه  خنثی 

ظهر ناهار با  فاطمه بودم ... پیتزا و نوشابه و  موز (اصن چ ربطی داشت ولی ما ربطش دادیم ) قرار بود بریم دریا که نشد  

آبجینا , مسافران کربلا اومدن .... گوسفند قربونی کردیم و منم ک هلاک  گوشت و کلپچ(کله پاچه و سیرابی) و  جیگر و .....  
آجی  میگفت  تو کربلا همش  می دیدمت قلب 
ینی میشه برم ؟
خدا کنه سال 96 بتونم ..... لیاقت  دعوت شدن به سرزمین حضرت ابوالفضل و امام حسین رو داشته باشم  قلب 

 

صبحا معولا  ساعت 7 یا نهایتا 8 میزنم بیرون از خونه و تا یه مسیری که پیاده میرم تا  سوارماشین شدن ؛ یه چیزی تبدیل شدن به لذت دائمیم ک امکان نداره  یه روزی از شنیدنش محروم باشم ... چهروزای آفتابی چه روزای بارونی و سرد 
امروز و دیروز  و این  چندروز  که  دارم روزای اخر سال رو میگذرونم یه حس قشنگی دارم ... و  شنیدن صدای گنجشکای کوچولو  اونم اون موقع صبح خیییییییلی بهم کیف میده  .... انرژی مثبت صبحگاهیمهقلبماچ گنجشک کوچولوها دوستتون دارم

 

هرسال 15 - 15 افند به بعد  یه شبایی شاهد  مه ناک شدن  هوا میشیم و اون شبا  کاملا بوی فروردین و بهار رو حس میکنم با تموم وجود
امسالم 14 و 15 فروردین  آسمونه شب  مه ناکی بود ... حتی  صبح ساعت 7 هم مه همه جارو گرفته بود  
دیشب و پریشب  ینی 26 و 25 اسفند هم همینطور
خیلی  خوشم میاد ازین هوا
اصن انگار اسفنده و  این مه و  نشاطی که با خودش بهم منتقل میکنه  

 

 ساعت 40 دقیقه ی بامداد روز شنبه است ، آخرین شنبه سال 1395 
چه شنبه ها که عالی گذشت و چه شنبه هایی که تلخ و پر از بدبیاری و چه شنبه هایی که  معمولی و بی حادثه ی  تلخی و شیرین  
الحمدلله

خدایا آخرین و مهمترین شنبه ی امسالم رو هم بخیر بگذرون  ، میدونی که چه روز سرنوشت سازیه 

ینی میشه من اس ام اس  0 ریال رو به  فرخی بدم 

به امید تو  .... یا رب 

 

امسال خیلی از بعضی لحاظا خورد شدم و شکستم و صدام در نیومد

خیلی عذاب اوره که  الکی سرت رو با کار گرم کنی تا متوجه بعضی چیزا نشی یا حداقل  کمتر حسشون کنی
بعضی بی تفاوتیا ، تفاوت گذاشتنا ،  بی اهمیتیا ، بی حرمتی ها 
اینا امسال  زیاد بود ... زیاد  
داغونم کرده  .....
دل از سخن پر آمد و  امکان گفتن نیست  

29 اسفند  عروسیه خاطره انگیزترین و مهربونترین ادم دنیاست 
خوشبخت شی عزیزم  
پریشب خوابتو دیدم.... کوتاه بود ولی  همون چند دقیقه  مث  دنیای بیداری مهربون بودی و دوست داشتنی  
خوشبخت شی عزیزم  


یکی دوتا خبر رو دستم باد کرده و حوصله نوشتنشو ندارم و فکر کنم اخرین بی مسئولیتی که تو این  سال مرتکبش شده باشم همینه (البته اصلا ادکم بی مسئولیت و بی تعهدی نیستم اما گاهی پیش میاد)
 

داستان زندگی من دوتا  شخصیت داره ؛ 
منی که همه می بینن
و
منی که فقط من می بینم

 

 آخرین روز کامل سال یکهزار و سیصد و ۹۵ هم شروع شد ۲۹ اسفند شد ساعت الان ۱:۱۳ دقیقه بامداده

 خدایا امروز عجب روزی بوووودااااا 

عجب شنبه ای بود 

پر از استرس ... پر از دوندگی و دغدغه 

اما حتی امروز هم تو قضیه ی معطلی و جلسه ی یهویی که پیش اومد فهمیدم که کار خودت بود تا پول نقد بگیرم و برم بجای انتقال ب حساب و دنگ و فنگ های حرص درآرش

ازت ممنونم عشقم 

۷۰۰ تومن مونده 

اون ۳۵۰ که کاملا منتفی شد یهویی درست شد 

ممنونم مهربونم ک حواست بهم بود و نگرانیم برات مهم بود و کمکم کردی 

 

راستی ؛

دقت کردین این مهم بودن چقد مهمه 

ارزش داشتن ،ارزش قائل شدن برات چقد مهمه 

چقد خوبه وقتی میفهمی وجودت ارزش داره برا یکی یا عده ای 

و چقد حس بدیه که حس کنی آدم حسابت نمیکنن

راستش ؛ من هیچ نقشی تو زندگیه خودم ندارم مگر در موارد خیلی خیلی خیلی خیلی شخصی که بقیه سعی در تغییر همون هم دارن 

کاش من یه کم ناخالصی توی وجودم بود ... کاش /مسخره ست 

فرادا ۲۹ اسفند ؛از ۲۹ اسفند پارسال تا امسال بهترین و رویایی ترین روزای زندگیت بود و بدترین روزای من که حس ات همش بود و ..... 

خدایا .... خالقا ... مهربانا ... یه کوچولو نگاهی 

۲۸ اسفند p

خییییلی خوبه که وقتی دلت داره از جا کنده میشه یه گزینه برا خالی کردن خودت تو مغزت وول بخوره و بری سراغش 

و خییییلی سخته که لابلای یه عالمه آدم که اسمشون دوسته هیچکی نباشه و همیشه جز خدا هیچ گزینه ای دیگه ای به ذهنت نرسه ... اعصاب آدم میریزه به هم 

تجربه اش کردین اینی که میگم رو ؟؟؟

حداقل ممنون برا خلقت آسمون و شب و خلوت و سکوت و آیینه ؛خدا 

۹۶ حتما باید متفاوت باشه و الا غصه دق ام میده البته اگر مث الان زندگیم منهای خدا باشه 

متاسفم ک یه وقتایی خدا رو کمرنگ و محو میکنم از روزای زندگیم 

تولد حضرت زهراست و روز مادر ؛مامان گلم روزت مبارک و سایه ات مستدام با سلامتی

امشب انقد هوا خوبه ک انگار یه روز آفتابیه... در این حد صاف و مهتابی 

کاش میشد بیدار بمونم تا صبح ... کاش یه حریم شخصیانه وجود داشت به وقت نیاااااز 

 

ادامه ی 29 اسفند 1395 ، 23:18 

خالقا 

امروز رفتم زیباخونه .... الان خودمو دوس دارم این شکلی چشمکنیشخند

غروب هم با  خواهرخانوم رفتیم  بازارگردی .... قبلش رفتیم یه  دورهمی  انتخاباتی  و یه دستگاه  فشارسنج هدیه گرفتیم عینک البته فشارسنج قول یکی از اعضای جمع بود که 6-7 ماه پیش قولش رو داد بهمون و اخرین روز سال  بالاخره  قول عملی شد نگران 

یه روسری آبی 
یه دو سه تا  آرایشی
لباس برا گوشیم
وسایل تزیین  سفره هفت سین
و
رفتن  پیش  چند نفر و  تبریک پیشاپیش عید و اینکه  واقعا تعجب کردن ازینکه اخرین روز سال رفتم سراغشون برا تبریک .... خوشحال شدنااااااا // جاااااااانم

اما بعدش دوباره  یه بحث و سوراخ شدن قلبم (دریل گونه) گریه عمیق  .. اشک شور  با دونه های درشت  و  پناه بردن به زیرپتو  و  ......

این نیز بگذرد

الان  خداوکیلی حالم خوب نیست و اعصابم خورده  ازینکه چرا باید شب اخر سال  همچین باشم  !!!ناراحتخنثی  

این نیز بگذرد .... خدا ببین ...  ... التیام باش  ... نباشی  کم میارم منه بی اعصابه کوچیکه بی ارزش 

چندتا عکس هم میزارم  ببینیم  حالمون خوب شه 

اهان .... خونه تکونیا تقریبا تموم شده ولی من یه خونه تکونیه اساسیم مونده 
خونه تکونی نه .... کیف تکونی  .. ووووووووییی مرتب کردنش  از مرتب کردن یه اتاق وقت گیر تره

راستی یه خبر خوب برا خودم ...بالاخره با طرف حساب قراردادم  صفر کردم بدهی هام رو

خدایااااااااااااا ممنونم ازت .... شکرت ...آخییییییییش
امشب دیگه راحت میخوابم  

 

برف  یهوییه آذر امسال 


 

 کتابایی که  هدیه گرفتم و هنو نخوندمش 

 

 

انرژی مثبت و دیگر هیچ  

 

 

 

 

ایشونم که معرف حضور هستن ...  نفسم به خوردنش  گیره 

 

 

هلی  تی تی  ( شکوفه های درخت  الوچه یا همون گوجه سبز ) عکس : آخرین روز  سال 

 

آرامش 

 

 

امسال هم  به هر طریقی گذشت 

به خاطر همه ی اتفاقات خوب و  بد این سال ؛ الحمدلله 

گذشت ... همه چی گذشت !

فردا تحویل  سال 96 هست و من خودمو شیش دنگ میسپرم ب  خدا  

ارزش و احترام و محبت و  بزرگی و سخاوت و فروتنی و ... خدایا ارزانی فرما  

پیشاپیش تبریک عید رو داشته باشید از طرف من 

الهی اتفاقای متفاوت و شیرینی بیفته براتون 

یا حق 

 

 

رهایی 

ساعت 00:26 
30 اسفندِ یک سالِ کبیسه  

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]

اخر بهمنه . 29 بهمن 1395 
اینجا  --- شمال - غرب مازندران  ---- بارون و  طوفان و باد و بورانه
به  طرز  عجیبی سررررد و بهمنیه نگران
صدای بارون و  باد انقد  زیاده که ادم حس  میکنه الان اسمون وا میشه و یه بهمن سقوط میکنه رومون  
ولی  خوبه ... دوس  دارم  این هوا رو ...
زیر پتو  و چسبیدن به  بخاری و  یه عالمه مناجات با خودت تو تنهاییه تاریکه زیره پتو نیشخند 
اما الهی این سرما به کسی خسارت نزنه . مردم ما همینجوریشم تو  بدبختی دارن  سر میکنن. هر روز یه داستان و  بهونه  پیش میاد .
بزار لااقل  برف و بارون و  زمستون  فقط  در حد یه  ماهیت بمونه برا  زمستون مون و  خاطره بشه سرماش نه که  مصیبت و گرفتاری و ....  
مسئولامون رو که خواب و آب  و خاک  برده  خنثی



[ ۱۳٩٥/۱۱/۳٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ رهـــایی ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بوی باران میدهــــــمـــ .. . بوی خــاکـــ .. . بوی یک احســـــاس نابــــ .. .
امکانات وب
RSS Feed